|
من از ماه بیزارم شايد همين ماه بود كه به عادت هولناكش خنده تو را سهميه بندی كرد خنده شب چهارده... من از چرخش زمين می ترسم مبادا ليز بخوری و از آن طرف به آسمان بيفتی آسمانی كه زير پای من است نه بالای سرم... من از چشمك ستاره ها وحشت می كنم انگار نه انگار كه ما فقط دو چشم داريم و بس پس اين همه تكرار از يك نگاه برای چه وقتی تا صبح هزار بار خاموش می شوی و من هزار و يك بار تنها يك بار آخر هم بجای تو... ای كاش قطره بودی آنگاه اگر از عالم و آدم هم می چكيدی و نابود می شدی تنها چيزی كه از دست می دادم تصوير خودم بود اين را بگذار به حساب بی خوابی يك شاعر ديوانه اما ای كاش قطره بودی... 
|