از دختر افغانی تا يك پدر شكاك
از خط جنون بگذر تا مرز كوير و خاك
در حاشيه پيدا كن يك چاه گِل آلوده
يك چادرك پاره يك قالی فرسوده
با گلّه بی چوپان هم ثانيه شو در بند
با كودك بی مادر با مادر بی فرزند
از خواهر يك معتاد تا كارگر بی مزد
اين قافله را پُر كن از خاطره يك دزد
يك حادثه برپا كن يك دلهره يك باور
يك فيلم پر از تشويش يك صحنه زجرآور...
از آن طرف پرچين يك قاصدك مُرده
پيغام تماشا داد از لوح ترك خورده
تنديس وفاداری بر طوطی بی منقار
شايسته دستانت دعوت شده ای انگار
يك لحظه سكوتی محض بر ثانيه ها افتاد
آن شاعر كوچك بين از قافيه ها افتاد
از مرز وطن رد شد اين ثانيه را بشمار
تا صحنه مجالی نيست يك ثانيه تا اُسكار...
